تبليغاتX
بهشت آبی

بهشت آبی
به نام خداوند بخشنده و بخشاینده مهربان


عجیب ترین،غریب ترین و متناقض ترین حسی که ممکنه به آدم دست بده،احساس نوستالژیک و خاطرات گذشته است.اینکه میگم متناقض،برای اینه که شما هیچ حسی رو در دنیا پیدا نمی کنید که به وسیله آن،هم شاد بشیم و هم ناراحت.ذوق می کنیم از اینکه چه دوران خوبی داشتیم و بلافاصله غمگین که چرا زود گذشت...

همین حالا که صورت انگلیسی کلمه نوستالژی رو تو فرهنگ بابیلون وارد میکنم،جواب میده:احساس دلتنگی و غربت برای دوری از وطن.ولی من میگم آن اصالتی که احساس ما به واسطه دلتنگی  دوران گذشته داره،خیلی بیشتر از کسانیه که برای مملکت دلتنگی می کنند.به این خاطر که حتی اگر ممنوع الورود هم باشند،می تونند خودشونو با یه پرواز برسونند به کشورشون،

ولی ما می تونیم با پرواز به گذشته برگردیم ؟

*

متاسفانه مسئله ای که خیلی به چشم میخوره،اینه که خیلی از پیرمردان،بزرگسالان و جوانان ما،بچه های کوچکتر از خودشونو خطاب قرار میدهند و میگویند:شما چیزی از خاطرات خوب گذشته نمی دونید و در آینده هیچ هویتی از خودتون ندارید که بخواهید به آن ببالید.

من با این موضوع مخالفم.البته این درست که بچه های نسل امروز نمی تونند سادگی و زیبایی دوران گذشته رو  درک کنند،ولی این امری طبیعیه،چون زمانه و مختصات و ویژگی های هر عصر به طور مداوم در حال تغییره.یعنی نوستالژی یک امر نسبیه.بنابراین اگر فرض را بر این بگیریم که زمانه ما بدتر و بدتر میشه،ما باید قدر فرصتهای امروزمون رو بدونیم،چون تا چند سال دیگه حسرت روزهای خوب امروز رو میخوریم.این مورد در مورد بچه های نسل جدید و بعد از اون هم صدق میکنه.یعنی آنها تا چند سال دیگه که به جوانی رسیدند،یاد خاطرات خوب گذشته خواهند افتاد.پس بیایید انصاف داشته باشیم و آنها را مسخره نکنیم.چون خود ما هم از پدر و مادر هایمان

می شنویم که :شما نمیتونید بفهمید که قدیما چقدر دوران گل و بلبلی بوده ! و این همن حرفیه که ما به بچه هامون خواهیم گفت و بچه ها به

نوه هامون و ... خواهند گفت.

*

درباره یادها و خاطره ها زیاد گفته ایم و گفته اید.اما کسی آنها را به اشتراک نمیگذاره.به طور معمول،اکثر ویژگیهای دوران کودکی جوانهای دهه شصتی یکسان است.اگه دلتنگ گذشته شده اید، بد نیست یه سری به اون روزها بزنیم.اگر شما هم به ادامه مطلب خاطرات خودتون رو اضافه کنید،میتونیم یک

دایرة المعارف دهه شصتی محصول مشترک 

داشته باشیم:

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 3:33 بعد از ظهر توسط پتروس |


پنج شخصیت سرشناس بدون تحصیلات دانشگاهی

ارنست همینگوی (نویسنده آمریکایی)

آبراهام لینکلن (رئیس جمهور سابق ایالات متحده )

راکفلر (میلیاردر آمریکایی )

ویرجینیا ولف (نویسنده بریتانیایی )

برنارد شاو (نویسنده و نمایش نامه نویس بریتانیایی )

 

پنج قهوه خور معروف تاریخ

ناپلئون بناپارت ( امپراطور فرانسه )

باخ ( آهنگساز آلمانی )

ژان ژاک روسو ( فیلسوف و نویسنده فرانسوی )

کانت ( نظریه پرداز آلمانی )

بالزاک ( داستان نویس فرانسوی )

 

پنج هنرمند مشهوری که از فقر مطلق شروع کردند

وان گوگ ( نقاش معروف هلندی )

جک لندن ( نویسنده مشهور آمریکایی )

مولیر ( نمایش نامه نویس فرانسوی )

داستایفسکی ( نویسنده روسی )

ماکسیم گورکی ( نویسنده روسی )

 

پنج چپ دست معروف جهان

چارلی چاپلین ( بازیگر و کارگردان انگلیسی – آمریکایی )

باخ ( آهنگساز آلمانی )

لئوناردو داوینچی ( نقاش و مخترع ایتالیایی )

میکل آنژ ( نقاش ایتالیایی )

کیم نوداک ( بازیگر آمریکایی )

 

پنج پادشاهی که عمر حکومتشان زیاد بود

لویی پانزدهم ( پادشاه فرانسه ) 72 سال

ویکتوریا ( ملکه انگلستان ) 64 سال

جرج دوم ( پادشاه فرانسه ) 60 سال

لویی شانزدهم ( پادشاه فرانسه ) 59 سال

هنری سوم ( پادشاه انگلستان ) 56 سال

 

بهره هوشی پنج شخصیت سرشناس تاریخ

- توضیح اینکه بهره هوشی افراد معمولی مابین 85 تا 115 

 است

و افرادی که بالاتر از 125 بهره هوشی دارند ، نابغه به حساب

می آیند .

گوته ( شاعر آلمانی )                               185

چارلز دیکنز ( داستان نویس بریتانیایی )         145

ناپلئون ( امپراطور فرانسه )                        140

گالیله ( اخترشناس و ریاضیدان ایتالیایی )       145

موتزارت ( آهنگساز اتریشی )                     150

 

پنج نویسنده معروفی که علی رغم لیاقتشان به آنها جایزه

نوبل

تعلق نگرفت

لئون تولستوی

آنتوان چخوف

برتولت برشت

هنریک ایبسن

مارک تواین

 

پنج فیلم مطرح تاریخ سینما

دزد دوچرخه ( ویتوریا دسیکا )

روشنایی های شهر ( چارلی چاپلین )

جویندگان طلا ( چارلی چاپلین )

رزمناو پوتمکین ( سرگئی ایزنشتاین )

تعصب ( دیوید دارک گریفیث )

 

پنج زوج هنری که مدتها با هم همبازی بودند

استان لورل و الیور هاردی 105 فیلم

بود ابوت و لو کاستلو 36 فیلم

دین مارتین و جری لوئیس 17 فیلم

فرد استر و جینجر راجرز 10 فیلم

کاترین هیپبورن و اسپنسر تریسی 9 فیلم

 

پنج فضانوردی که جزو اولین ها بودند

یوری گاگارین ( شوروی )

لی یی شپارد ( آمریکایی )

ویرجین گریسام ( آمریکایی )

تیتوف ( شوروی )

گلن ( آمریکایی )

 

پنج بازیگر معروف ایفاگر نقش هملت

ریچارد بوربیچ

توماس بترتون

ادوین بوث

سر هنری ایرونیک

سرجانسن فوریس

 

پنج انسان سرشناسی که در کهنسالی مهمترین کار را انجام

دادند

تولستوی در 82 سالگی کتاب (( من نمی توانم ساکت

باشم ))

 

را نوشت .

جرج برناردشاو در 93 سالگی نمایشنامه (( قصه های خارق

العاده پند آموز )) را نوشت .

پیکاسو در 90 سالگی بهترین نقاشی ها را می کرد .

چرچیل در 82 سالگی کتاب (( تاریخ کشورهای

انگلیسی زبان ))

را نوشت .

سامرست موام در 84 سالگی کتاب (( دیدگاهها )) را نوشت .

 

پنج یک چشم معروف جهان

هریسون ( بازیگر معروف انگلیسی )

جان فورد ( کارگردان ایرلندی )

مارکونی ( مخترع ایرلندی رادیو )

موشه دایان

جان میلتون ( شاعر و آزادیخواه انگلیسی )

 

پنج مجرد معروف جهان

ژاندارک ( قدیس فرانسوی )

آدام اسمیت ( اقتصاددان انگلیسی )

ولتر ( نویسنده و فیلسوف فرانسوی )

شوپن ( آهنگساز لهستانی )

بتهوون ( آهنگساز آلمانی )

 

پنج هنرمند معروفی که حقوقدان بودند

ژول ورن( نویسنده فرانسوی )

تاگور ( شاعر و نویسنده هندی )

فرانتس کافکا ( نویسنده چک )

پل سزان ( نقاش فرانسوی )

چایکوفسکی ( موسیقیدان روسی )

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387 1:7 بعد از ظهر توسط پتروس |


از متصدی بانک که پشت کوهی از آدم غیب شده،میپرسم:خانم،لطفاً یه فرم بدید که برای گرفتن کارت عابر بانک پر کنم.دستش مثل کسانی که دارند غرق میشوند،از اون پشت بیرون میاد،انگشتش رو مثل برف پاک کن تکون میده و میگه: تقاضا زیاد بوده،کارت جدید صادر نمی کنیم.

*

از در مطب میرم تو.تا طبقه اول روی هر پله یک یا دونفر نشسته.اولش فکر میکنم اشتباهی اومدم کبابی یا حلیمی که مردم صف بستند.ولی فرقش اینه که کسی قابلمه بغل نکرده و یه دفترچه دستش گرفته.به منشی میگم:خانم لطفاً وقت بدید واسه پدرم.

منشی دکتر همونطور که با خودکار،دفتر پذیرش رو پر میکرد و با دست دیگرش  به تلفن ها جواب میداد،گفت:وضع ما رو نمی بینید؟ آقای دکتر بیمار جدید قبول نمی کنند.

*

به مدیر ویدیو کلوپ میگم:لطفاً فیلمی که قبلاً زنگ زدم و سفارش دادم رو بیارید.

رفت ازتو کمد برام آورد.گفتم : بگذارید به حساب کارت عضویت خودم.گفت: من شرمنده شما هستم ولی عضویت ها اعتباری ندارند،بعضی از دوستان سوء استفاده کردند و با دادن مشخصات غلط،هم فیلمها رو دزدیدند و هم پولش رو ندادند.

*

وارد وب سایت میشم تا برای کنسرت شجریان(نگفتم استاد،چون واژه ای دستمالی و بی ارزش شده،از بس که برای هر کس و نا کسی به کار می برند) ثبت نام کنم.به من میگه: باید ابتدا عضو شوید.فرم رو پر میکنم و روی گزینه تایید کلیک میکنم...

نیم ساعته که منتظرم صفحه تایید لود بشه،هر چند دقیقه یک بار هم قاطی میکنه که من ریفرش کنم.بالاخره صفحه مثل جون من بالا میاد:به علت ظرفیت بیش از اندازه ثبت نام کنندگان و پهنای کم باند،فعلاً از پذیرش شما معذوریم !

*

*

*

*

*

معمولاً علاقه چندانی به فعالیتهای فوق برنامه ندارم.البته نه به این خاطر که آدم خونگرم و اهل مراوده ای نبوده باشم.چرا، بودم و هستم ، اما یکی به خاطر نبود تنوع و همچنین موضوعات جالب،ارزش چندانی برایم نداشتند.به غیر از دوره راهنمایی که هم دوستان عالی و همراهی داشتم و هم محیط کار فراهم بود.

دوره دانشگاه هم از این قاعده بی علاقگی مستثنا نبود.تا اینکه روزی از روزها،پس از سه سال که تو داشگاه درس میخوندم،به طور اتفاقی به یه آگهی برخوردم که از طرف دفتر فعالیتهای فوق برنامه درج شده بود.این اداره میخواست در

زمینه هایی مثل داستان نویسی،نمایشنامه نویسی و فیلمنامه نویسی از بچه های

 علاقه مند دعوت کنه تا در این کلاسهای آموزشی شرکت کنند.اگر چه تهرانی هستم و مطمئن نبودم که در جایی مثل قم،مدرسین معتبری در این زمینه ها وجود داشته باشه،ولی بنا بر اصول مهم « لنگه کفش هم توی بیابون غنیمته »،« یه مو هم از تن خرس کندن غنیمته » دل رو به دریا زدم و فوراً با خوشحالی هر چه تمامتر به سمت دفتر مذکور دویدم.از دور که درش رو دیدم،متوجه شدم که کسی اونجا نیست،خوشحالتر شدم از اینکه اینجا دیگه شلوغ نیست و نوبت به من میرسه.نزدیک تر که شدم،به مسئول دفتر که سرش روی میز بود گفتم:ببخشید لطفاً من رو برای شرکت در کلاسها ثبت نام کنید.آقای مسئول لبخندی زد و به سمت تابلوی اعلانات اشاره کرد. دیدم با فونت درشت روی کاغذ نوشته اند :

«به علت به حد نصاب نرسیدن ظرفیت کلاسها،این برنامه منتفی خواهد بود»... !

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387 7:13 بعد از ظهر توسط پتروس |


چند وقت پیش در وبلاگ نیک آهنگ کوثر عزیز،مطلبی رو در مورد فرهنگ کار در خارج از ایران خوندم.بدم نیومد که همین کار رو از دیدگاه خودم،راجع به ایران انجام بدم.اول از طریق لینک زیر به وبلاگ ایشون برید،بعد از اون مقالک من رو میتونید در ادامه مطلب بخونید.

http://nikahang.blogspot.com/2008_05_01_archive.html 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387 2:5 قبل از ظهر توسط پتروس |


برای نوشتن مطلب امشب،احساس جالبی دارم.تا به حال هرچی که گفتم،ممکن بوده در جایی دیگر هم آنها را عنوان کرده باشم.اما این دفعه ...

 

چیزی که میخوام بگم،در دسته ناگفته ها جا داره.یعنی خودم میدونم و خدای خودم.درباره کسانی که تا به حال روابطی صمیمی با آنها نداشته ام،هیچوقت فکر نکردم به اینکه وقتی شب و روز در کوچه و خیابون از کنارشون میگذرم،به آنها نگاه عاشقانه ای کنم،دوستی برقرار کنم و ...

 

هیچگاه برای من تفاوتی نداشتند.برای همین تا الان که 22 سال گذشته،نه من به آنها کار داشتم،نه آنها به من.همیشه به دخترها و زنها به عنوان یک عنصر محترم و حاضر در جامعه نگاه میکردم و میکنم و معتقدم که حقوق آنها باید برابر با  پسرها و مردها باشد.نه کمتر،نه بیشتر.(بگذریم از اینکه در جامعه سنت زده ما که از لحاظ فکری،هنوز عقب مانده است،حق این گروه پایمال میشود)برای همین است که اگر در کشور ما با این شرایط اجتماعی و اعتقادی،یک زن با تکیه بر توانایی خود به شهرت و موفقیت رسید و توانست برای خانواده اش و وطنش موجب افتخار باشد،او را بسیار تحسین میکنم.

 

در میان تمام دختران دنیا،فقط و فقط یک نفر تونست که دل فراری من رو به چنگ بگیره.البته جالبه بدونید که  با همین یک نفر هم هیچ ارتباط مستقیمی ندارم.فقط به صورت کلامی،آن هم از طریق وبلاگ خودش.فقط خداست که میدونه این یک نفر کیه.احتمالاً خودش داره این مطالب رو میخونه...

 

ولی هیچ وقت پیش بینی نمیکردم که یک زن بزرگسال که جای مادر منه،توجه من رو به خودش جلب کنه !

اگه ادامه مطلب رو بخونید،منظورم رو میفهمید: 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387 1:39 بعد از ظهر توسط پتروس |